| من یک زنم |
|
Tuesday, October 28, 2003
٭ ساعت نه و نیم صبح رفتم تو اتاق کشیک برای خوردن صبحانه. تقریبا همه در حال اظهار نظر در مورد مطلبی بودن که من ازش بی خبر بودم. صحبت از فرزند خواندگی یک یچه چینی بود و این که چه مبلغ گزافی باید پرداخت میشد و چه مصاحبه هایی انجام شده بود. از پینگ پنگ صحبتها فهمیدم که همکارم قراره بچهای رو به فرزندی بپذیره. همکارم خانم جوانیه حدود سی و پنج سال. ازش پرسیدم: حالا همه کارهای قانونی انجام شده یا هنوز منتظر مصاحبه و این حرفها هستید؟ گفت: خوب هنوز دوست دخترم کارهای قانونی رو دنبال میکنه و ما تا جایی که بتونیم برای به دست آوردنش میجنگیم. اول فکر کردم اشتباه شنیدم، این رو هم بگم که در زبان دانمارکی برای زن و مرد ضمیرهای فاعلی جدا به کار میره و به زن میگن hun و به مرد میگن han به همین خاطر وقتی گفت دوست دخترم، فکر کردم که من اشتباه شنیدم! پس به طرز خنده داری اشتباهش رو تصحیح کردم و گفتم: منظورت دوست پسرته، نه؟ دوباره گفت: نه نه، دوست دخترم! و چون گیج شدن من رو دید گفت: عزیزم من لزبین هستم و در ضمن در اتحادیه مون نماینده لزبین های کپنهاگ هم هستم، همونهایی که برای دادن حق فرزندخواندگی به هموسکسوئلها فعالین کردن، شنیدی که؟ گفتم: آره آره شنیدم و قضیه رو دنبال هم کردم...
راستش نمیدونستم چی بگم، شوکه شده بودم. این زنی که روبروی من نشسته بود بیشتر از پیش برام قابل احترام بود، هم به خاطر مبارزهای که در چند ماهه اخیر علیرغم همه مخالفتها انجام داده بود و هم به این دلیل که خودش رو نماینده گروهی میدونست که گناهی ندارن جز متفاوت بودن با رنگهای جامعه. نوشته شده در ساعت 10/28/2003 05:26:00 PM توسط Hasti Friday, October 24, 2003
٭ خونه خالی شده
از صبح خیلی زود بلند شد بقیه سایلش رو گذاشت تو چمدون. با laptop مشکل داشت و حسابی کلافه شده بود از اینکه مجبوره دستش بگیره. تمام مدتی که جمع و جور میکرد، فقط نگاهش میکردم. حالت بدی داشتم. از اینکه میدیدم داره میره حالم بد شده بود. کارش که تموم شد اومد پایین پام رو زمین نشست زانوهام رو بغل گرفت و لبخند زد. وای که چقدر این کارش رو دوست دارم... -cheer up خانم شیره، چشم به هم بزنی شده 30 ژانویه و من نشستم رو همین سوفا کنارت و دارم قربون صدقهات میرم، اخمها رو واکن! -حالا نمیشه نری؟ یکی دیگه جای تو بره؟ اصلا بگو زنم تنهاست...مریضه...خله...اینهمه دور میشی، ناپیدا ...اونور دنیا...من سه ماه بدون تو چه کنم؟ دلم رو چه کنم؟ خودم جهنم... من هی چرت و پرت میبافتم و فراز هم به حرفهای بچهگانه من لبخند میزد، حرفهایی که نمیدونم از کجا رو زبونم میریخت! -ما که اینهمه در موردش صحبت کردیم. قرارمون که یادت نرفته؟ چاره دیگهای نبود. نه، قرارمون رو یادم نرفته بود، اما درد خداحافظی رو یادم رفته بود. من چرا اینجوری شده بودم؟ اصلا ازش بدم میاومد، دلم میخواست داد و بیداد کنم. فکر میکردم یه بی عدالتی در کاره! یه جورهایی دارم قربانی میشم، قربانی تنهایی و چیزی شبیه دوست داشتن بیش از حد...وای که چقدر دوستت دارم، اونقدر که تو قبلم جا نمیشی، برای جا دادنت کوچیکه... -خوب من حاضرم. -دست کم بیا از من خداحافظی کن! خندید، گوشه لبش چال افتاد...من بدون اون چال لبش چکار کنم؟ لبهام رو بوسید. بغلش کردم با تمام قدرتم نگهش داشتم، بغضم رو خوردم، تنش رو بو کشیدم و رها شدم تو دستهاش... ... از ساعت یک به بعد که پرواز klm به کانادا اعلام شد فقط تو ذهنم آخرین جمله هایی بود که به هم گفته بودیم و انتظار 30 ژانویه 2004 و یاد مادرم که با هر سفرپدرم، پیاله آبش به راه بود و یک جمله پر درد: " آخ هستی، خونمون چه خالی شد ، نه؟؟" نوشته شده در ساعت 10/24/2003 04:24:00 PM توسط Hasti Wednesday, October 22, 2003
٭ آره سلیطهام، حرفی هم هست؟!
ده سال پیش ساعت هفت شب وسط تیر ماه تو گرمای خفه کننده تهران...مادرم هی دستم رو میکشید، حرص میخورد و میخواست آرومم کنه: "بس کن هستی...آبروریزی نکن، مردم رو جمع کردی دور خودت...صدات رو بیار پایین...خوبیت نداره" چه نگرانی عجیبی تو چشماش بود اما حیف که من داغ کرده بودم. نه مردم برام مهم بودن، نه آبرو، نه بوق بوق ماشینها، نه کیفم که ولو شده بود تو خیابون. فقط داد میزدم و سه تا پسر 24/ 25 ساله هم روبروم ایستاده بودن و من رو به سلیطه بودن و پاچه پاره بودن و کرم داشتن و خارش تن! محکوم میکردن. دورمون کلی آدم حلق زده بود و هر کسی نظری میداد. یکی از پسرها اومد جلو: "نخوردمت که!! خوبه تحفهای هم نیستی...میخواست چشاتو وا کنی...من که منظوری نداشتم...تاکسیه دیگه، چی کار کنم جا کمه ...ناراحتی آژانس بگیر چیزی که فراونه امثال شماها...عسل بودی؟؟؟ نبودی والله..." و هر و کر بعضی ها از پشت سرم و من که از عصبانیت شدم یه بشکه باروت و دلم خواست عسل بودم و کرم داشتن و تن خاریدن و سلیطعه بودن و پاچه پاره بودن رو در یک جمله خلاصه کنم و بهش بگم که همه اینها هستم...صورتش رو دوباره آورد جلو با نیش باز: "من که..." حرفش نا تمام موند، مشتم بدجوری دردگرفت... :" دماغم رو شکوندی سلیطه فاحشه!! چته؟ زنیکه..." مادرم جیغ زد...من دستم رو با کلینکس پاک کردم...مردم چپ چپ نگام کردن...کیفم رو برداشتم...مردم برای یه سلیطه راه باز کردن...پسرها ساکت نگام کردن...راه افتادم، دنبالم راه افتادن... میخواستن حتما کمیته رو خبر کنن!تاکسی گرفتم...سرجاشون موندن...مادرم تا خونه گریه کرد... من تا خونه به دستم نگاه کردم. ...... نوشته شده در ساعت 10/22/2003 08:45:00 PM توسط Hasti Saturday, October 18, 2003
٭ از همون در ورودی نفس عمیقی کشیدم...چه رایحه آشنا و دوست داشتنیی. این رایحه برام غریب نبود. بارها دستهام همین بو رو گرفته بود...وای دلم ریخت پایین. شدم یه مار خوش خط و خال که از توی سبد سرش رو آروده بیرون. بیمارستان روزهای شنبه صبح خیلی خلوته. دور و برم رو نگاه کردم اما کسی نبود. از خیر آسانسور گذشتم. رفتم دنبال رایحه...بوی خاطرات، بوی کنسرت علیزاده، بوی رستوران هتل لاله، بوی همایش موسیقی، بوی دسته گل مریم روی میز پیتزا پیشخون، بوی کاپوچینویی که با بوی سیگار مارلبرو قاطی شده، بوی انگشتهای خسته از کلیدهای پیانو،...وای بوی خاطراتم بود. قدم به قدم رایحه رو دنبال کردم. یه جایی قطع شد، یهو گم شد. فکر کردم شاید عادت کردم و دیگه حسش نمیکنم، اما نه...نبود. برگشتم دوباره عقب. چه خوب که کسی نبود...دوباره رایحه من رو کشید طرف خودش. یه جایی همین دور و برها...رفتم سمت راست، بخش جراحی...باز هم خودم رو پر کردم از بوی خاطراتم...هر چه باداباد دکمه رو زدم و در رو باز کردم. دو قدم نرفته بودم که مردی روبروم ایستاد.
-صبح به خیر... -جواب دادم و خیره بهش نگاه کردم و بو کشیدم و بو کشیدم... -پرستار کشیک هستی؟ -نه...نه... ابروهاش رو بالا داد و منتظر نگام کرد. بهش خیره شدم، چرا؟ نمیدونم! انگار قرار بود مطمئن بشم که خودش نیست. -اشتباه اومدم...ساعت هفت صبح روز شنبه،... میدونی که...هنوز خوابم! و لبخند زدم. خندید. و من باز بو کشیدم...و یهو از چاله سالهای دور برگشتم سرجام و یک راست رفتم به سمت آسانسور و یک راست طبقه دوم و یک راست اتاق کشیک و یک راست سر میز و یک لیوان قهوه تلخ ...و اینبار قهوه رو بو کشیدم...و طولانیترین شنبه عمرم رو شروع کردم. نوشته شده در ساعت 10/18/2003 08:53:00 PM توسط Hasti Wednesday, October 15, 2003
٭ قانون، حمایت، توانمندی
برای اولین بار توی بخش دیدمش. طرف راست صورتش کاملا کبود شده، بازوی راستش هم باند پیچی شدهاس. مچ چپش شکسته و یکی از کیلههاش در اثر ضربه، به شدت آسیب دیده. با اینحال لبخند از روی لبهاش دور نمیشه و وقتی ازش میپرسم نهار دوست داره چی بخوره، با لبخند جواب میده: هر چی که زیاد جویدن لازم نداشته باشه! این زن، کریستیانا، هفته پیش بستری شده . علت جراحاتش هم کتک هاییه که از دوست پسرش خورده. اسم واقعی کریستانا و هویتش رو کسی نمیدونه و مطابق قوانین، برای اینکه دوست پسرش از محل بستری شدنش خبردار نشه و براش مزاحمت ایجاد نکنه، تحت نام مستعار و با هویت مستعار بستری شده. ارتباط با اون، در حوزه کار من نیست و خودش هم تقریبا با کسی حرف نمیزنه و خیلی کم از اتاقش بیرون میاد به همین دلیل نمیتونم باهاش ارتباط داشته باشم. خیلی مشتاقم فرصتی پیش بیاد و بتونم در مورد اتفاقاتی که براش افتاده باهاش صحبت کنم اما میدونم که تقریبا غیر ممکنه. امروز در مورد حقوق قانونی و حمایتی که از امثال کریستیانا در دانمارک میشه، با راهنمام صحبت کردم و چقدر دلم برای تمام زنان هم ریشهام سوخت. خواستم بنویسم...کاش قانونی هم برای حمایت زنان ما در مقابل مشت و لگد صاحبان قانونیشون! وجود داشت...اما دیدم حوصله آرزوهای دور و دراز و کاشهای بیپایان رو ندارم. دلم هوای تازه میخواد. نوشته شده در ساعت 10/15/2003 07:28:00 PM توسط Hasti
٭ عکسهای استقبال هموطنانمون از خانم عبادی از وبلاگ فکرروشن.
نوشته شده در ساعت 10/15/2003 03:40:00 PM توسط Hasti Tuesday, October 14, 2003
٭ حتما شنیدن که حکم اعدام افسانه نوروزی به تاخیر افتاده و حالا این وضع تا کی ادامه پیدا کنه...معلوم نیست. من به فال نیک میگیرم و امیدوارم.
نوشته شده در ساعت 10/14/2003 04:58:00 PM توسط Hasti Sunday, October 12, 2003
٭ افسانه رو تو موج جایزه صلح نوبل گم نکنیم
ميتينگ اعتراضي "مركز فرهنگي زنان " براي رهايي " افسانه" در اعتراض به حكم اعدام براي افسانه نوروزي با ما همراه شويد.23 مهر، پارك لاله، ساعت 16.30- 17. این خبریه که هاله جان متن کامل اون رو تو وبلاگش نوشته. اینجور که معلومه این تجمع روز چهارشنبه 23 مهر ماه 1382، ساعت 16.30- 17.30 تجمعي در پارك لاله (ضلع جنوبي پارك , در ورودي مشرف به بلوار كشاورز ) برگزار میشه و امیدوارم هر کس که میتونه حتی چند دقیقه هم که شده خودش رو به این محل برسونه و نشون بده که افسانه تنها نیست. امروزبعد از شنیدن خبر با دوستانم در ایران تماس گرفتم و راستی راستی با التماس ازشون خواستم به دیگران هم خبر بدن و عدهای رو با خودشون همراه کنن. قضیه رو ساده نگیریم. قدمی جلو بذاریم. ... حالا برای تغییر ذائقه، سری هم به روزنامه جمهوری اسلامی بزنین و ببینین این شازدهها کی رو با کی اشتباه گرفتن!!! نوشته شده در ساعت 10/12/2003 03:13:00 PM توسط Hasti Friday, October 10, 2003
٭ صلح، صلح، صلح
شیرین عبادی جایزه صلح نوبل رو دریافت کرد. زنده باد. این هم لینک فارسیش در بی بی سی. این هم لینک دانمارکیش از دی آر 2 تلویزیون دولتی دانمارک. خود خانم عبادی میگه: هنوز نمیدونم با مبلغ 10 میلیون کرون سوئدی، جایزه مورد نظر چه بکنم. شیرین عبادی امیدواره که جایزه رو بتونه در راه برقرای و ثبات حقوق بشر در ایران مورد استفاده قرار بده. به همه تبریک میگم. فراز به من زنگ زد و گفت: شنیدی؟ خوندی؟ گفتم نه چیزی شنیدم ، نه چیزی خوندم! گفت شیرین عبادی...جایزه صلح نوبل....میشنوی هستی؟؟ گفتم آره...اما باورم نمیشد! میگفت خبر رو که همکارهاش خونده بودن یک راست اومده بودن سراغ فراز و با ناباوری پرسیده بودن: مگه تو ایران هم زنان میتونن اینقدر راحت و جسورانه حرف بزنن؟؟ نوشته شده در ساعت 10/10/2003 03:28:00 PM توسط Hasti Thursday, October 09, 2003
٭ نیمه یک انسان
هنوز هم کابوسها وقت و بی وقت به سراغم میان. هنوز بعد اینهمه سال نتونستم از شرشون خلاص بشم. کابوسها شدن همزادم. کابوس زیرزمین یک دبیرستان، که اتاق آزمایشگاهش شده اتاق فعالیتهای آزاد امورتربیتی، سالن تنیسش رو تبدیل کردن به یک نمازخونه بی در و پیکر و بد بو، که هر از چند گاهی، پاسدار پشمالویی میاد و روضه میخونه و با عربدههای وحشتناکی الغوث الغوث میکنه، ضجه ها و گریهها و التماس و درخواست عفو، عفو به خاطر نمیدونم کدوم گناه که اینقدر سنگینه که به اینهمه عربده احتیاج داره... و خودم ، که چون گریهام نمیاد بدجوری ترسیدهام. کابوس یک نمایشگاه عکس از شهدای جنگ تحمیلی، با بدنهای پاره پاره و خون و غسالخانه و پیکر جوانکی که در سراشیبی قبر لبخند میزنه و زیر عکس هم دعای جوانک رو نوشته: خدایا قسمت کن با لبخند به سوی تو شرفیاب شوم... و باز من که ترسیدهام. من هنوز کابوس میبینم. کابوس انفجار ساختمانی بر اثر انفجار موشکی در برق آلستوم...بوی خاک و خون و سوختگی، فریادهای جگرخراش و صدای مادرم که ما رو صدا میکنه و تا تن من رو پر از شیشههای شکسته و زخمهای کوچک و بزرگ میبینه توی سر خودش میزنه و من از ترس اونقدر شوکه شدهام که درد رو حس نمیکنم... کابوس خواهران زینب جلوی در دانشکده، که مدام مراقب لاخههای مو و طول و عرض شلوارها هستن و شعار همیشگی پشت سرشان: ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است...! و چشمهای حریص برادران حزبالله توی حیاط دانشگاه، که به دنبال نگاههای عاشق میگردن...و من که باز ترسیدهام. کابوس مصاحبه استخدام و جزییات کفن مردگان و غسلهای حیض و نفاس و شکیات نماز و ولایت فقیه... کابوس تاریکی شب و اتوبوسهای مملو از جمعیت و دستی که از پشت میله به امید نمیدونم چی، قسمتی از بدن خسته از کار روزانهام رو لمس میکنه و نیشگونی میگیره و نگاهش که میکنم حقارت و ذلت چند نسل فنا شده رو در اون چشمهای بدبخت میبینم. این انسان نیمه، منم، که هنوز با کابوسهام زندگی میکنم و پایان همه اونها هم فریاد کوچیکیه و دستی که از کنارم شونههام رو تکون میده و آغوشی که من رو در خودش پناه میده و من که باز دچار بیخوابی میشم. نوشته شده در ساعت 10/09/2003 02:43:00 PM توسط Hasti Tuesday, October 07, 2003
٭ ببخشید، منظورم این نبود...
تلفن رو برداشتم به این امید که با چند نفری قراری بگذاریم و نامهای به اموربینالملل امورخارجه دانمارک بنویسیم، شاید بتونیم نظرشون رو جلب کنیم و اونها هم حرکتی برای نجات افسانه نوروزی انجام بدن. فکر نمیکنم تو دنیا کاری سخت تر از متقاعد کردن مردم از پشت تلفن وجود داشته باشه! اونهم وقتی پای کاری درمیونه که توش نه از نفعی خبری هست و نه از قر کمر و کنسرت و این چیزها!! -اولی: ما که کارهای نیستیم! تازه اومدیم و امضای ما رو فرستادن سفارت ج.ا....اونوقت دیگه پام رو هم نمیتونم بذارم ایران! ...نگو نگو، میدونم منظورت دردسر درست کردن برای ما نیست، ای وای ی نگین تو رو خدا... -دومی: خوب آدم کشته، مجازاتشه...نه عزیزم، من که گرفتارم، میدونی من که دانمارکیم هم برای نامه نوشتن خوب نیست...امضا بزنم؟؟؟ نمیدونم، بذار از شوهرم بپرسم!! خبرش رو میدم بهت!!! آره عزیزم، من که میشناسمت میدونم نمیخواهی برامون زحمت ایجاد کنی...میدونم والله...........!!! -سومی: تو چه سادهای فکر میکنی کسی میاد به حرف من و تو گوش میده!! تازه ایرانیها که اینجا عددی نیستن، سوئد بود...یه چیزی! -چهارمی: به این خانمه زنگ بزن که گاهی میاد تو تلویزیون حرف میزنه...چی بود اسمش؟؟؟...آره آره ...ناهید ریاضی...همینه که گفتی، اینها بهتر میدونن از کدوم سوراخ وارد بشن، وقتی چیزی نوشتین بگو من امضا میکنم! -پنجمی: من که نشنیده بودم تا حالا، تا ما بیایی کاری کنیم اعدامش کردن رفته! -ششمی: ای بابا، شما به پالون خر چسبیدین، حکومت باید عوض بشه. به چشم، من امضا میزنم. ... اینها که خوندین طنز نبود بلکه گوشهای بود از طرز فکر زن ایرانی و نگرش اون به فاجعهای که داره مثل سیل اون رو با خودش میبره. دلم میخواد امیدوار باشم همه اینطور نیستن، بی انصافی میکنم، خیلی ها هم همراهی کردن... نوشته شده در ساعت 10/07/2003 01:14:00 PM توسط Hasti Sunday, October 05, 2003
٭ افسانه نوروزی حکم اعدام خودش رو امضا کرده، اولیای دم باقی دیه مقتول رو هم به بانک واریز کردن و خدا رو شکر که اعدام افسانه با هیچ مانع شرعی هم همراه نیست و متولیان دین و فروشندگان عقبی، نفس راحتی میکشن که دینا رو بار دیگه از وجود یک مفسد پاک میکنن. اثبات اینکه افسانه بی گناهه و یا اینکه به حق، به مجازاتش میسه، دیگه به پیروان شریعت ربطی نداره. این عظام، پیرو این سخن گهربار آیت الله نازنین، خلخالی هستن که در مورد بی گناهی زندانیان سیاسی محکوم به اعدام فرمودن: اگر گناهکار باشن که به مجازات رسیدن و اگر بی گناه باشن که به بهشت میرن!
مهشید عزیز سعی داره تظاهراتی در سوئد برای جلب توجه وجدانهای بیدار به راه بیاندازه، امیدوارم اینجا در کپنهاگ هم بتونیم هر چه سریعتر گروهی رو جمع کنیم و ما هم به نوعی صدای دادخواهی یک انسان رو به گوش دیگران برسونیم. نوشته شده در ساعت 10/05/2003 05:32:00 PM توسط Hasti
|