من یک زنم




Thursday, May 05, 2005

٭ ...
دوستان به علت فیتلرینگ به این آدرس کوچیدم:
www.hastinike.blogspot.com



٭ به بهانه یک امر خیرخواهانه
روز یکشنبه قراره برای کمک به کودکان بی سرپرست و مبتلایان به ایدز هستن یک TV show بزرگ در دانمارک پر گزار بشه. از دو ماه پیش برای این مراسم تبلیغ شده و یک هفته ای هم هست که حمع آوری کمک های نقدی آغاز شده. تعدادی از روسای احزاب و افراد مطرح دولت هم در این کار کمک میکنن و در واقع با احترام جلوی مردم رو توی Walking Street میگیرن و ازشون خواهش میکنن که با دادن مبلغ ناچیزی، به 43 میلیون بچه افریقایی که به دلیل فقر و یا 15 میلیون بچه ای که به علت بیماری ایدز والدین خودشون رو از دست دادن، کمک بکنن.حرکت زیباییه نه؟ خیلی باید به فکر بچه های افریقایی بود و همت داشت تا چنین کاری انجام داد نه؟ من هم همینطور فکر میکنم اما یک مشکل کوچک هم هست همه این حرکتها و گدایی از مردم ( که البته به جای خودش همدردی مردم رو هم به نمایش میگذاره) در حالی انجام میشه که دربار دانمارک به علت ولخرجی های ملکه و خانواده اش حدود 13 میلیون کرون کسر بودجه داره... شویی که به مناسبت دویستمین سالگرد تولد هانس کریستین اندرسن بر پا شده بود به علت ولخرجی ها و به زبان خودمون بخور بخورها، 30 میلیون کرون کسری بودجه نشان داد...اونطرف دنیا، دولتهایی که داروهای لازم برای ایدز رو در اختیار دارن حاضر نیستن به بهای کم شدن قیمت داروها، اونها رو با قیمت کم و یا رایگان ، در اختیار مردم افریقا قرار بدن و باز این در حالیه که جنگهای داخلی به علت دخالت همین دولتهای خیرخواه، رمق مردم قاره سیاه بخت رو کشیده و ما هر ساله دلمون رو به چند میلیون کرونی خوش میکنیم که از جیب مبارک صدقه میدیم






Sunday, May 01, 2005

٭ فمنیسم اروپایی
فرناز عزیز در بلاگ خودش بحثی رو در مورد Feminsm و womanism مطرح کرده و سوالاتی رو هم پرسیده که بسیار جای بحث داره. از اونجایی که من مدتیه مستقیما با خانمهایی که به نوعی مورد آزار و اذیت شوهرانشون قرار گرفتن، کار کردم و همینطور با مراکز حمایت از این زنان برخورد داشتم، و باز به این دلیل که جریانات زنان رو در اسکاندیناوی با دقت دنبال میکنم میتونم بگم نظرات خانم کمپل کاملا صحیحه و متاسفانه از اونجایی که زنان اسکاندیناوی مدتهاست حقوق اولیه خودشون رو به دست آوردن، کمتر نشانی از فمنیسم میشه توشون پیدا کرد. این انفعال فقط به امور زنان محدود نمیشه و متاسفانه موارد دیگری هم در برمیگیره از جمله اینکه امروزه جریان دست راستی در حال پیشگیری از سوسیال دمکراتهاست به این دلیل ساده که خیلی ها فراموش کردن چه تلاشهایی شده تا همین رفاه اجتماعی به دست بیاد و همونطور که قبلا در یاداشت اول ماه می نوشته بودم، اجتماعاتی از این قبیل بیشتر محل تفریح و وقت گذرانی شده تا یادآوری مبارزات مردمی.
مطالبی که فمننیست گای در وبلاگ خودشون نوشتن هم کاملا درسته و این مسئله دقیقا در اسکاندیناوی هم دیده میشه با این تفاوت که در اینجا توجه جامعه بر روی زنان خارجی و فشارهایی که بر روی اونها هست بیشتره تا زنان دانمارکی و توجیه ایم مسئله هم اینه که زنان اینجا فکر میکنن(البته فقط فکر میکنن) که همه حقوق لازم رو به دست آوردن و حالا باید به وضع زنان غیر دانمارکی رسیدگی کنن در حالیکه فشارهای پنهان بر روی زنان دانمارکی و حتی خشونتهای فیزیکی به حدی زیاده که قابل چشم پوشی نیست. در مرکز حمایت از زنان، که من یک روز درهفته در آن کار میکنم، پرونده های بسیاری وجود داره خشونت شوهران و یا دوستان پسر، به از دست دادن شنوایی دختران منجر شده و آثار این خشونت به حدی ماندگاره که بسیاری از اونها مجبورن ساعتها با روانشناسها صحبت کنن.
موضوع فمنیسم برای کشورهایی مثل ایران، موضوع تازه ایه و مسلما جنجال برانگیز اما برای اروپایی ها کمی قدیمی به نظر میاد و به عبارت خودمونی تر، دلشون رو زده و مد روز نیست.
در دانمارک وقتی سخن از برابری حقوق زن و مرد مطرح میشه، خیلی ها به سرعت اون رو مربوط به عصر دایناسورها میدونن اما کاملا واضحه که زنانی که در پستهای بالاتر مدیریتی برقرار دارن در معرض این نابرابری قرار میگیرن و متاسفانه راهی هم برای حل این بی عدالتی وجود نداره چون درک کلی جامعه اصولا این اختلاف رو انکار میکنه.
خانم کمپل درست میگن که عده ای از این دختران به فمنیسم روی میارن به این دلیل که به صورت جدی تری وارد محیط کار میشن و از دید دیگری به قضیه بازار کار زنان نگاه میکنن.
متاسفانه هنوز هم در دانمارک هستن گروهی که تجاوز به زنان رو مستقینا تقصیر زن میدونن و دلیلشون هم طرز لباس پوشیدن خانمهاست(چیزی شبیه همون حرف آخوندهای خودمون که زن باید خودش رو بپوشونه و لباس چسب تن نپوشه وگرنه آقایون رو تحریک میکنه به علت فیزیک متفاوت آقایون!!!). هنوز هم با وجود آزادیهای نسبی زنان، مشکلات زیادی وجود داره که باید اونها رو پشت سر گذاشت اما بدون همراهی خود زنان این مسئله امکان پذیر نیست.






Friday, April 29, 2005

٭ کارگران جهان، لطفا مرا ببخشید!
شخصی به طنز میگفت:" بعد از اینهمه جنگ و جدال برای حقوق کارگران، و بعد از کشتارهایی که به اسم حکومت کارگری در جهان اتفاق افتاد، حالازیر مجسمه های لنین به جای این جمله که کارگران جهان متحد شوید و از قول شخص لنین( اگر زنده بود!!) نوشته شده: کارگران جهان، لطفا مرا ببخشید!" شاید این جمله چندان بیراه هم نباشه و اگر حقیقت هم داشته باشه باید دید به راستی این لنین و باقی سردم داران کمونیسم هستن که باید عذرخواهی کنن و یا مردمی که هنوز گرفتار نادانی و بیش خواهی هستن و نتونستن از زندان کاپیتالیسم درونشون رهایی پیدا کنن.
وقتی در 1886 اولین جرقه های درخواست حقوق کارگران، توسط کارگران امریکایی روشن شد و زمانی که از همه کارگران دعوت شد تا با همبستگی خودشون، علیه زالوی سرمایه داری حرکتی بکنن، کسی پیش بینی نمیکرد که این حرکت به کجا خواهد رسید و چه پیامدی خواهد داشت.
فریادهای احقاق حقوق کارگران با تلاش برای برپایی دیکتاتوری پرولتاریا با هم آمیخته شد و نظام های کمونیستی شکل گرفت. اینکه استالین با میراث لنین چه کرد و چند میلیون انسان بی گناه رو به کام مرگ فرستاد و یا اینکه باقی نظاهای کمونیستی ، به خصوص چین، چه بر سر همون کارگرها و کشاورزانی آورد که ادعای نجات اونها رو داشت، و تمام داستنهای وحشتناک تاریخ از اقدامات کمونیسم نشان دهنده این واقعیته که یک ایده با تمام اهداف انسان دوستانه میتونه به خطا بره و به یک دیکتاتوری درنده تبدیل بشه.
با اینکه متاسفانه پرونده روشنی از نظامهای کمونیستی در دست نیست اما با اینحال گوشه هایی هست که انسان رو به فکر وادار میکنه.چرا در این بحبوحه، از کوبا مثال نیاریم. با اینکه کوبایی ها سالها زیر دندان اژدها بودن و سالها طعم تحریم رو با گوشت و پوستشون حس کردن اما باز هم بالاترین درصد بهداشت و آموزش رو دارن و هنوز به تمام کشورهای امریکای لاتین پزشک صادر میکنن وحدالاقل اون تضاد و اختلاف طبقاتی وحشتناک کشورهای کاپیتالیستی درش دیده نمیشه. یا ویتنامیها که با وجود فراز و نشیبهای فراوان باز هم 95 درصد باسواد دارن. اینها حقایقیه که شاید نشه به همین سادگی رج زد و اونها رو با دیکتاتوری کمونیسم توضیح داد.
شاید ساده اندیشی باشه و یا تاثیر نفرت از نظامهای کاپیتالیسم و هوچی گری ها و تبلیغات مسمومشون، من به شخصه اعتقاد دارم که انسانها الزاما از گذشته پر دردشون عبرت نمیگیرن ( نمونه واضحش همین کشورهای اسکاندیناوی که به مرور دستاوردهای اجتماعی شون رو با انتخاب دولتهای دست راست بر باد میدن) و یادشون میره که هیچ نظام سرمایه داری به نفع کارگر حرکت نمیکنه و یادآوری همه فشارهایی از جانب کمونسم و سوسیالیسم بر مردم وارد میشه، نه به خاطر دلسوزی و احقاق حق اونهاست بلکه فقط برای شکل بخیدن و جهت دادن به جو ضد کمونیسمه. فکر میکنم دنیا با وجود سوسیالیسم، حق انتخاب بیشتری به انسانها میده ( نه الزاما به این معنی که جای بهتری هم برای زیستن میشه!) و تعادل نسبی ای رو در سیاست دنیا ایجاد میکنه.






Wednesday, April 27, 2005

٭ هم صف شدن با ذلالت هرگز
گزارشگر CNN در یک تحلیل دو ساعته از انقلاب 57 ایران میگفت:" ...و چون مذهبی ها سریعتر از بقیه گروهها عمل کردن ، قدرت رو به دست گرفتن و اکثریت قریب به اتفاق آرائ رو به خودشون اختصاص دادن." من با قسمتی از این تحلیل موافقم و با قسمتی دیگه نه. فکر میکنم مردم ما متاسفانه بسیار عجولن و این عجول بودن نه به این خاطره که آگاهانه مایلن چیزی رو به دست بیارن بلکه به این خاطره که همیشه یا منتظر معجزه ان یا سورپرایزشدن و یا ظهور کسی که بیاد و همه چی رو روبه راه کنه. سال 57 کسی نمیدونست که اصلا جمهوری اسلامی چی هست و قراره چه بکنه؟ هدفش چیه؟ چه برنامه ای داره و اصلا اسلامی که امامش چون معصومه، پس هر چی بگه درسته و باید اطاعت بشه و یا هر کی مسلم نیست کافره و خونش حلال، میتونه دمکراسی رو به ارمغان بیاره؟ خوب اینها ناشی از ناآگاهی و ناپختگی مردمی بود که عمری رو در نظام دیکتاتوری به سر برده بودن و ایرادی هم شاید الان نشه به این شکل ازشون گرفت. اما در مورد قسمت دوم باهاش موافقم که مذهبی ها به سرعت سر بقیه رو زیز آ ب کردن و با کمک مستقیم دولت آمریکا چیزی رو ساختن که امروز شاهدش هستیم.
گذشت زمان، برای مردمی که بخوان درس بگیرن، پر از تجربه اس . بعد از پایان جنگ و به اصطلاح شروع دوران بازساری، انتظار میرفت با تجربیاتی که مردم ازانتخابات دوره های مختلف ریاست جمهوری کسب کردن، آگاهانه تر عمل کنن و البته نتیجه فشارهای دوران جناب رفسنجانی، انتخاب بلا تردید جناب خاتمی بود بدون اینکه کمی زیر و بالا کنیم و از خودمون بپرسیم این همون خاتمی نبود که ریاست ارشاد رو داشت و چه کتابهایی که در دوره همین شازده، از زیر تیغ ارشاد سالم بیرون نیامد؟ به ایشون رای دادیم. یادمه توی همون دوران وقتی میخواستم رای بدم خودم رو با این جمله تسکین میدادم که: الان همه چی فرق میکنه...الان وقتی خاتمی قدرت داشته باشه میتونه کاری از پیش ببره..." اما از اونجایی که یاد نگرفته بودم ( یاد نگرفته بودیم) که همه چیز رو بنیادی ببنم، در ذهنم از این آقا نمیپرسیدم که:" جناب خاتمی، شما که لباس رو حانیت به تن داری و به طور حتم قراره مجری همون احکام باشی، چطور میتونی وعده آزادی مطبوعات و دمکراسی به مردم بدی؟"
وعده های خاتمی راهی به جایی نبرد اما با کمال تعجب دوباره انتخاب شد! شاید به باور معجزه! انگار خاتمی قرار بود در چهار سال بعدی، ناگهان انقلابی بکنه، تحولی به وجود بیاره و اسلام رو مدرن تر بکنه.
هیچ یادم نمیره در یکی از اجتماعات دانشجویان( فکر میکنم دانشگاه امیر کبیر بود) که همه دانشجوها به شدت عصبی بودن، جناب خاتمی لبخند زد و دانشجوها رو دعوت به آرامش کرد و گزارشگر دانمارکی با تمسخر خاصی گفت:" خاتمی حالا سعی داره مردم رو با لبخند معروفش هیپنوتیزم بکنه!!"
خوب حالا دوباره انتخابات نزدیک شده، شعارهای تبلیغاتی بیداد میکنه، بگذریم که همه مشابه هم هستن، اما چرا بعد از اینهمه تجربه از خودمون نمیپرسیم، یا نه، از خودمون چرا، چرا از کاندیدامون نمیپرسیم: دوست عزیز، خیلی کوتاه به من بگو چطور میشه این برنامه ها رو اجرا کرد؟ اول از همه نظام اسلامی چطور به تو اجازه میده؟ با شورای مصلحت نظام چه میکنی؟ مگه قوانین قضایی اسلام اجازه این آکروبات بازی ها رو به کسی میده؟ گذشته از همه اینها پول این برنامه ها رو از کجا میاری؟ باز هم باید منتظر معجزه و ظهور بود؟ بهتر نیست کمی به انتخابات آزاد بقیه کشورها نگاه کنیم؟ هدفم مقایسه نیست چون از واقعیت جامعه ما خیلی فاصله داره، اما به طور حتم میتونیم کمی از تجربه هاشون استفاده کنیم. یاد بگیریم که چه سوالاتی از کاندیداهامون بپرسیم. یاد بگیریم که همه چیز رو در یک ارتباط کلی ببینیم. یاد بگیریم که هیچ نظامی نمیتونه ناگهان آنقدر زاینده بشه که تیشه به ریشه خودش بزنه. و یادمون باشه که ما نسل باقیمانده از دیکتاتورها هستیم، هم از نوع مشروعه اش و هم از نوع اسلامیش.
توی سایتهای مختلف، وقتی شعارهای کاندیداها رو میخونم میبینم معین و لاریجانی شاید بهتر از بقیه حرف میزنن. من برای همه اونهایی که رای میدن و مشکلات اون کشور رو با تمامی وجود لمس میکنن احترام قایلم و میدونم در شرایطی که من و امثال من از اون کشور دور بودیم اونها شاهد چه فشارهایی بودن و امروزه که کمی ظاهر تغییر کرده و بندها کمی بازتر شده، این آزادیهای ظاهری چقدر تاثیرگذار بوده اما این رو هم مطمئن هستم که هیچ کاندیدایی نمیتونه نظام رو زیر سوال ببره و فقط در بهترین حالت میتونه سوپاپهای اطمینان بیشتری رو به وجود بیاره و به همین وسیله، انفجار مردم رو به عقب بیندازه و به نظر من، اینکار بزرگترین خیانت به مردم ایرانه، به تمام اونهایی که بی دلیل در زندانها جانشون رو از دست میدن و به اونهایی که در دادگاههای ناعادلانه، به مجازاتهای ناعادلانه محکوم میشن. من معتقدم رای دادن به نماینده های اون نظام، نادیده گرفتن حقوق قلمهاییه که برای ذره ای هوای آزاد مینوشتن و امروزه یا کوچیدن و یا در زندان به سر میبرن و یا با وسایل دیگه خفه شون کردن. رای دادن یعنی تایید خواری و ذلت امثال خاتمی و هم صف شدن زندانی با زندانبان. یعنی زیر یک سقف قرار دادن توسری خورده و تو سری زن، با این فرق که باز ماییم که توسری میخوریم و باز اونها هستن که با رای من و امثال من مشتهاشون رو قوی تر بر سرم میکوبن. رای دادن یعنی درخواست شل کردن بندها و نه برداشته شدن اونها.
آخرین رایی که من در نظام جمهوری اسلامی دادم، دوره اول انتخابات خاتمی بود و امروز از فکر میکنم چه آسان گول خوردم و باور کردم که دیکتاتورها حاضرن حق دیگری رو به رسمیت بشناسن اما امروز حاضر به تکرار اشتباهم نیستم و چون نظام اسلامی رو نه مردمی میدونم و نه قانونی، رای نخواهم داد.






Friday, April 22, 2005

٭ عمرکشان و مدرنیته در دانمارک
برای احوالپرسی با دوستی تماس گرفتم. خانم منزل نبودن و همسرشون در جواب سوالم که کی تشریف میارن گفت:" نمیدونم، دیر احتمالا، رفته مراسم مولودی!"
-مولودی؟
-بله، میدونین که؟
-نه نمیدونم.
-خوب همون مولودی عمرکشون! امشب شب عمرکشونه دیگه، خانم فلانی هم مولودی گرفتن، شما دعوت نبودیم؟...
-راستش یادم نمیاد آخرین بار کی این کلمه عمرکشون به گوشم خورده...عجب سیرکی!
گوشی رو که گذاشتم با خودم گفتم عجب ملغمه ای هستیم ما ایرانیها. تکلیفمون با هیچ چیز روشن نیست و به قول اون آقای دانمارکی تو هیچ قالبی قرار نمیگیریم و وقتی صحبت از روحیات و اعتقادات ایرانی میشه همه حساب کتابها رو به هم میریزیم! اکثر قریب به اتفاق ایرانیهای مقیم اینجا، که من میشناسمشون( و یا دوستان دوستانم و ...) همه به قول خودشون از دست آخوند و خرافات اسلامی فرار کردن و پیه غربت رو به تن خودشون مالیدن و حالا چندین هزار کیلومتر دورتر از این خرافات، همون مزخرفات رو خودشون به سبک مدرن زنده میکنن و با ترکیبی از موسیقی راک و احتمالا سوزان روشن جشن میگیرن. آدمهایی که در این جشن شرکت میکنن، همگی نماینده ایرانیهای مدرنی هستن که سعی دارن از پیشرفتهای دنیا و سبک زندگی اروپای ( البته به تعریف ایرانی اش) عقب نمونن. نش.نه این مدرنیته هم همینهاست که چند تایش رو میشه اسم برد : بچه هاشون به اتفاق در حال خوندن پزشکی و دندانپزشکی هستن( دو رشته فوق محبوب والدین ایرانی!)، به عنوان اپوزیسیون فعال خارج از کشور اگر خبری باشه دم سفارت جمع میشن و اکثرا زیر پرچم شیر و خورشید نشان شعار میدن ( همون شعار تکراری همیشگی: آزادی اندیشه با ریش و پشم نمیشه!) ، توی مهمونی ها حتما عرق یونانی مینوشن و از مزه اش تعریف میکنن حتی اگر حالشون هم از طعم تندش به هم بخوره. حزب دست راستی دانمارک و دولت آقای راسموسن رو به خاطر سیاستهای ضد خارجیش محکوم میکنن تا نشون بدن از اخبار دانمارک هم بی اطلاع نیستن ( هر چند بیشتر به اخبار مربوط به حقوق بازنشستگی علاقمندن!) ، به عنوان یک فمنیست،تو سری خوردن خانمهای ساکن ایران رو محکوم میکنن و اکثرا ادعا دارن که ایده آلترین زندگی زناشویی رو هم در ایران و هم در اینجا داشتن و برای نشون دادن آزادیهاشون و دمکرات بودن همسرشون سیگاری هم روشن میکنن( به نظرم این آخری نشانه فمنیست بودن خانمهای ایرانیه و بد بختانه سیگار نکشیدن یعنی امل بودن و از شوهر حساب بردن!) ، اما همین خانمها بی برو برگرد به پسرانشون توصیه میکنن از ایران زن بگیرن تا دردسر تقسیم کار خونه و غذا درست کردن رو نداشته باشن و راحت زندگی کنن )!! بدجور نگران دخترانشون هستن که مبادا گول بخورن و گوهر گرانبهای بکارت رو زود از دست بدن ( به قول یکیشون: بهتره ازدواج کنن بعد سکس داشته باشن آخه یه وقت دیدی خواستن برگردن ایران شوهر کنن!!) . این خانمها با پسرانشون هیچ مشکلی ندارن و حتی تشویقش میکنن که تجربه بیشتری کسب کنن و زن داری رو با دوست دخترانشون تمرین کنن.
بله این خانمهای فوق مدرن، مولودی هم میگیرن، عمرکشون هم راه میندازن و عاشوراها توی محله خارجی نشین کپنهاگ میرن و در دسته سینه زنی عربها شرکت میکنن و بعد هم در مسجد، نذری نوش جان میکنن.
قبول که مذهب موضوعی شخصیه و قبول که هر کس اجازه داره به هر چیزی اعتقاد داشته باشه اما راستی راستی به همین دلیل نیست که جمهوری اسلامی، یک ربع قرنه داره خون اونهایی رو که به این اراجیف اعتقاد ندارن توی شیشه میکنه و به نظر میاد حالا حالاها قراره با کمک کاندیداهای محافظه کار و یا اصلاح طلب، این وضع ادامه پیدا کنه؟
*غرض اصلا کلی گویی نیست هستن خانمهایی که باطن و ظاهرشون یکیه و اونهایی که زندگیشون فرم دیگه ای داره اما متاسفانه کارهای دسته اول همه چی رو جوری به هم میریزه که ...






Wednesday, April 20, 2005

٭ تهران، فاجعه ای ده میلیونی!
برای منی که شش سال بود از ایران دور بودم آنقدر همه چیز تغییر کرده بود که باورم نمیشد. شلوغی و بی قانونی تهران بی اهمیت ترین شوکی بود که بهم وارد شد و بعد، کنار رفتن لایه های ظاهری و نمایان شدن چهره زشت یک عجوزه کثیف، بهم ثابت کرد که راستی راستی اون چیزی که من از تهران به یاد داشتم با واقعیت خیلی فرق میکنه. من عاشق وطنم هستم، تمام عمرم رو توی اون کشور گذروندم وبا تهران مثل جزوی از وجودم آشنا و همراه بودم، اما راستی این چیزی که میدیدم همون تهران چند سال پیش بود؟ مگه میشه ملتی، سرزمینی به این سرعت سیر نزولی و قهقرایی رو طی کنن؟ شش سال فقط شش تا 365 روز بود و نه بیشتر، اما با اینحال به نظر میرسید این شهر، سیر تصاعدی نزول رو با سرعت نور طی کرده و به جایی رسیده که جدا به یک فاجعه تبدیل شده.
مامان گفت:" زشتی هاش رو نبین، مهربونی ها رو گلچین کن، این هم صلیب ماست...خودمون ساختیمش، خودمون هم به دوش میکشیم".
شاید همینجور باشه، اما من باورم نمیشه که تن فروشان اجباری خییابانها و دختران و پسران پارک خواب، و گداهای نوزاد پیاده روها و بیکارهای ناامید، با رغبت و میل، این صلیب نامبارک رو به دوش میکشن. باورم هم نمیشه که بیچارگی خودشون رو پذیرفتن فقط متعجبم از اینکه چطور این ساختمان کاغذی بر باد نمیره و هنوز روی پایه هاش ایستاده؟
پشت شیشه یه پژوی206 نوشته بود: دنیا بدون Dog ville جای بهتری برای زندگیه!!



٭ از همه تون تشکر میکنم که اینقدر خوبین، اینقدر محبت دارین و به یادم آوردین که میشه با وجود فاصله های ظاهری، خیلی نزدیک بود، میشه همدرد بود، میشه اشک رو قسمت کرد و میشه گفت من خانواده ای دارم به تعداد آدمهای دنیا. قربون همه تون.






Tuesday, April 12, 2005

٭ چشمهام هنوز به گریه عادت نکردن، این گنگی هم که تمومی نداره، شده ام خوابگردی که نه به بیداری باور داره و نه به آرامش خواب. انگار از همون لحظه ای که صدای پشت تلفن من رو به این دنیای سرگردونی فرستاد، ساعتها متوقف شدن و من توی یک مدار بسته هی دور میزنم و باز به جای اول برمیگردم.
توی فرودگاه مهرآباد، با اینکه بوی آشنای مردمم می اومد، باز هم حس غریبی رو داشتم که چهره هیچ آشنایی رو پیدا نمیکنه. خونه مون، همون خونه ای که هر گوشه اش مثل دفتر خاطراتم بود، خیلی خالی به نظر میرسید. خونه مون کسی رو کم داشت.
پیانوی قدیمی بابا هنوز گوشه سالن بود، چقدر بابا تلاش کرده بود انگشتهای من رو با کلیدهای اعجاز آمیز این ساز آشنا بکنه و چقدر من بی حوصله از زیر بار این تمرینها فرار کرده بودم. خودم رو توی تخت رها کردم. بوی مامان رو میداد و اون دیگری که نبود. چرا گریه ام نمیگرفت؟ میگفتن هنوز شوکه هستم و برای همین نمیتونم گریه کنم. اما نه، بغضی توی راه گلوم نشسته بود و احساس خفگی امانم رو گرفته بود. همه چیز انگار توی مه اتفاق می افتاد. این مردم سیاهپوش، در مه نشسته بودن و مویه میکردن، توی مه بود که صورت بابارو دیدم، صورتی که میشد آرامش و کمی خستگی رو توی چشمهای بسته اش دید. هنوز تن بابا رو با خاک آشنا نکرده بودن تا دخترش هم برای آخرین بار با چهره مهربونش خداحافظی بکنه. چرا باید باور میکردم که تا لحظاتی دیگه هرگز این صورت رو نخواهم دید و این خطهای زیبای روی پیشونی و کنار چشمش، با خاطره هام پیوند میخوره؟ از این به بعد حتما به قول سیمین در سووشون، هر بار که یاد از این مرد در ذهنم خطور کنه، نیش ماری تا ته در قلبم فرو میره و من از همون لحظه ای که فراز گوشی تلفن رو گذاشت، نیش این مار رو حس کردم. صدای بابا تو گوشم بود، آخرین جمله هایی که به هم گفته بودیم...قرار سفر به ایران، نشستن کنار باغچه حیاط و بو کردن ریحانهایی که بابا مثل بچه خودش، مثل من، ازشون مراقبت میکرد، گشتی در پلنگ چال و گوش دادن به زمزمه های بابا و مهمون شات توتهای مامان شدن. چشمهام رو بستم و سرو رو تو یقه پالتوم فرو کردم تا هم از گریه های دور و برم دور بشم و هم بهتر به صدای بابا گوش بدم. قبرستون سفید از برف و سرد، انگار سرما تا ته قلبم نفوذ کرده بود. مامان خیلی ریز و آروم گریه میکرد و من حسرت میخوردم که چرا این بغض بی انصاف رهام نمیکنه، همه هنوز فکر میکرد شوکه ام.
اونها که از راه دور و نزدیک آمده بودن رفتن و من موندم و مامان و خونه و یاد اون دیگری. مامان گفت:" بمون تا یادمان چهلم، برای به خاطر آوردن جون سختی انسان در از دست دادن پاره های تنش، تا من بفهمم که بعد از اینهمه سال با او بودن، میتونم بدون او به این رنج هر روزه که اسمش زندگیه،ادامه بدم." و من لعنتی به کار فرستادم و از پشت تلفن خواستم برگه استعفایی برای من پر کنن چون این بعض سر بسته باید دهان باز میکرد و چون تنها بازمانده من از روزگار که چمع سه نفری ما، خانواده نامیده میشد، از من خواسته بود که بمونم. راستی مگه میشد به مادری که گویا هزار سال پیرتر شده بود از کار و مسئولیت حرف بزنم؟ نیازی به استعفا نبود و من موندم تا یادمان چهلمین روز، و ورق زدن هر لحظه روزهایی که بدون من و با من داشتن و خالی کردن بغضهای سرخورده و گریه های شبانه در آغوش مادر و پر کردن تمام وجود از بوی خوشش و بوسیدن انگشتهای ظریفش و قسمت کردن جای خالی پدر.
روی آسمان تهران که بودم تازه باورم شد که من قسمتی از وجودم رو برای همیشه توی اون خاک دفن کردم.






Friday, January 21, 2005

٭ ...
- شد دیگه، بالاخره یه روز باید این اتفاق میافتاد...تو هم زیادی قیافه نگیر. که چی؟ مادرش نبودی که، بودی؟؟مادرش خودش براش قرص آورده بود. پرونده اش هست، مادرش هم همون موقع اقرار کرد...هستی همینه دیگه!
آره خوب همینه. من معنی خود کشی رو هم میفهمم هم نمیفهمم... اما برای یه دختر وازده ساله کمی زوده که تصمیم بگیره خودش رو نیست کنه.
- بهش تجاوز شده...طی یکسال...دوست پسر مادرش...مادرش میدونسته، دو ماهی بود که ما خبردار شده بودیم.
.........
کاش امروز تلفن زنگ نزنه که من هیچ حال حرف با کسی رو ندارم. برای همه دخترهای دوازده ساله نگرانم، برای واقعیتهای زندگی، که نمیشه کاری براشون کرد، قصه دارم. دلم میخواد امشب کار خاصی نکنم، دلم میخواد به فراز بگم که حوصله ام ته کشیده و راستی راستی زورهای آخر رو میزنم. بدجوری به فراز احتیاج دارم.
......
ساعت هفت و نیم صبح، آماده میشی برای عمل، چرق چرق چرق...سر بالا میکنی دکتر جراح با سر و صدا آدامس میجوه!!!تمام مدت توی اتاق عمل حواست پیش دهن دکتره که ببینی از زیر ماسک تکون میخوره یا نه!! حتما آدامس شیکه یا بادکنکی...این موقع روز؟؟!! اونهم تویی که همیشه با صدای آدامس مشکل داشتی؟؟!!!
نیم ساعت بعد از تموم شدن عمل تازه میفهمی که بیچاره آدامس رو قبل از رفتن تو اتاق بیروه انداخته بوده!!!!!!!







Monday, January 17, 2005

٭ ...
خوب ...دو هفته آنفولانزا هم به خیر و خوشی تموم شد و وقتی دیروز تونستم بدون سر گیجه و بدن درد روزم رو شب کنم، فهمیدم که دیگه خوب شدم!! توی شبهای بیماری که ساعتها کش میان، آدم فرصت میکنه به صداهای عجیب و غریبی که توی مغزش میپیچه خوب گوش بده. وقتی تب داری، سرمای بیرون لذت بخش میشه و دست گرم عزیزی که پیشونیت رو لمس میکنه, غیر قابل تحمل.ساعتهایی که از شدت سردرد نمیتونی چشمهات رو باز نگه داری، هر صدایی شکنجه کننده اس و هر نوری، هر چند ضعیف، مثل تیری از مغزت عبور میکنه. راستی که بیماری خیلی بده!
نشستم وبلاگ خونی و دنبال کردن حوادث، البته اگر باشه!!! شماها همه تون خوبین؟







Tuesday, January 04, 2005

٭ ...
کریسمس و جشن سال نو با همه زرق و برقش تموم شد و همه چیز تقریبا رنگ عادی به خودش گرفت اما تو این حال و احوال، ماجرایی پیش اومد که برای من حکم یک شوک رو داشت. توی روزنامه خونده بودم که خشونت جسمی به زنان، در مدت تعطیلات کریسمس چند برابر شده زنان زیادی در همین مدت کوتاه، مورد آزار شدید همسرانشون قرار گرفتن. گزارشگر این خبر، علت رو در تعطیلات نسبتا طولانی میدونست و اینکه در این با هم بودنها اختلافات بیشتر خودش رو نشون میده و به همون اندازه هم آزار فیزیکی بیشتر میشه!
دیروز هم که به مرکز زنان رفتم ریس بخشمون خبر داد که 17 نفر به خاطر این آزار و اذیتهای جسمی راهی بیمارستان شدن! و سه نفرشون قراره به به مرکز منتقل بشن. خیلی دلم میخواد اگر امکانش بود از خودشون هم بپرسم که آیا واقعا تعطیلات در شدت گیری اختلافشون اثر داشته یا نه.







Wednesday, December 29, 2004

٭ ...
دست و دلم نه به مهمونی رفتن میره و نه به خونه موندن. سر کار هم همه حرفها شده کادوهای ژانویه و عوض کردن کادوهایی که به درد نمیخوره و این چیزها. کسالت ضربدر کسالت! اخبار رو نگاه میکنم و عجیب دلم میخواد صحنه های تکراری زلزله رو ببینم و بعد حالم از سال نو به هم بخوره! وبلاگ ها هم که خبر از خریتهای کوچک و بزرگ میده و یا بهتره بگم خر فرض کردن مردم!
داشتم فکر میکردم سال 2004 هم رو به اتمامه در حالی که پتیشن های زیادی امضا شد ، سرهای زیادی بالای دار رفت ، زندانهای جمهوری اسلامی پر و پیمون تر شد و باز تکرار و تکرار. با اینحال باز هم امیدوارم، امید به فردای بهتر...باید این فردای بهتر وجود داشته باشه. باید...







Monday, December 27, 2004

٭ ...
این خبرها و عکسها تنت رو میلرزونه و به یادت میاره که یک سال پیش چقدر دل دل میکردی برای یک جمله تازه و خبری از اونهایی که زیر آورا بودن و داشتن بین مرگ و زندگی دست و پا یزدن. حالا با دیدن چهره های گریون به خودت میگی چقدر آدمها شبیه همدیگه هستن و چقدر در این شباهت ها با هم متفاوت!
تا همین ساعت حدود 23 هزار نفر جون خودشون رو از دست دادن. گریه ها، فاجعه بم رو به یاد آدم میاره و جسد ها هم همون تصویر وحشتناک رو تداعی میکنه. صلیب سرخ با سرعت مشغول جمع آوری کمک برای آسیب دیدگانه. دست هر کس میرسه دریغ نکنه. اون کودک گریان، همون دختر بچه و پسر بچه سیه چرده بمه که همه چیزش رو از دست داده. یادمون باشه ما هم جزوی از دهکده دنیاییم.







Monday, December 20, 2004

٭ گند بزنه همه اش رو!
شنبه شب جشن کریسمس بود. این جشن هر ساله از طرف بیمارستان برگزار میشه و خوب اولین سالی بود که من در این مراسم شرکت میکردم. ساعت پنج ، مراسم با یک گیلاس شامپانی شروع شد و طبق عادت دانمارکی ها با نوشیدن شراب و خوردن چندین وعده غذایی ادامه پیدا کرد. بعد از دسر، موزیک بود و رقص. سرو و صدا هم بیداد میکرد و هر از گاهی کسی میرفت پشت تریبون و برای اینکه جشن رو از حالت نوشیدن و رقصیدن صرف، خارج بکنه برنامه طنزی اجرا میکرد و یا یک بازی راه میانداخت. یکی از این بازیها این بود که همکارهای هر بخش به صورت گروهی قرار میگرفتن بعد چشم یکی رو میبستن و اون بابا باید با لمس دیگری، میفهمید که اون کیه! بعد از اینکه تشخیص میداد میتونست اون رو ببوسه و باهاش برقصه! فرقی هم نداشت زن باشه یا مرد!! بازار شوخی به راه بود اونهم از اون نوعی که تو ایران اسلامی بهش میگن ناموسی! نوبت به گروه ما رسید و همکارم که گویا زیادی نوشیده بود دور میز ما دنبال کسی میگشت که بندازدش وسط. یک لحظه نگاهش رو من خیره شد و دهنش رو باز کرد چیزی بگه، شاید من رو انتخاب کرده بود اما منصرف شد و دستش رو زد رو شونه بغلیم. شاید یادش افتاده بود من از کشور ناموس اومدم! شاید هم ترسید من نتونم مثل بقیه از خودم ادا دربیارم و باعث خنده بقیه بشم، نمیدونم. همون چند لحظه، یاد جشن تولدی افتادم که چندین سال پیش تو ایران رفته بودم. جشنی که با افتضاحی مسخره به پایان رسید چون برادر صاحب جشن خوشش نیومده بود خواهرش با پسری برقصه و بعد داد میزد: بی ناموسی بسه کثافتها!! فاحشه ها هم اینجوری نمیرقصن! و بعد عربده ها و فحش و گریه ...من هم که تا اون موقع رقص یک فاحشه رو ندیده بودم زدم زیر خنده و همین خنده من رو به رییس فاحشه بودن متهم کرد!
حالا بعد از اینهمه سال، وقتی اینجا میشینم و خبر دختران خیابانی رو میخونم و یا قتلهای ناموسی رو، یا زنانی که در دادگاه شوهرانشون به جرمهای احمقانه محکوم به اعدام میشن، و یا اینهمه اعدام و سنگسار رو، به خودم میگم گند بزنه همه اش رو که این تاریخ بو گرفته پر شده از تعفن جسد پوسیده ای که اسمش رو گذاشتن غیرت مردانه ...







Wednesday, December 15, 2004

٭ این رشته سر دراز دارد!
اینجاست که باید گفت دستخوش!! باز هم سنگسار، باز هم مرگ، باز هم حکم غیر انسانی در دادگاههای غیر انسانی تر! اگر کسی لحظه ای صحنه ای رو تصور کنه که چطور یک انسان رو با زجر به قتل میرسونن، شاید کمتر بی تفاوت بمونه و شاید دست و دلش بیشتر بلرزه. نمیدونم درسته یا نه، اما دوستی که از ایران آمده بود میگفت مردم خیلی راحت میپذیرن که کسی باید سنگسار بشه چون معتقدن این حکم، حکم قرآنه و اون طرف هم رابطه نامشروع با کسی داشته و اینکار هم خلاف قرآنه! دلم نمیخواد این حرف رو باور کنم چون مطمئنم تعداد زیادی از همون مردم با این وحشی گریها مخالفت میکنن.








Wednesday, December 08, 2004

٭ ...
خیلی وقتها کشیک شب یعنی چشم های قرمز و خواب آلود، پاهای خسته و بی طاقت، راپورتهای طولانی و کشدار، دل ضعفه برای یک صبحانه با آرامش، و دلتنگی برای عزیزی که روی یک ورق برات نوشته: " خسته نباشی عزیز دلم" و اون رو چسبونده روی آینه روبروی در.
خیلی وقتها کشیک شب یعنی تبدیل به روح شدن و از اتاقی به اتاق دیگه سرک کشیدن، توی ژورنالهای قطور یادداشت کردن، هر ناله ای رو شنیدن ، هر بیخوابی رو تسکین دادن و دست های بی تاب رو آرامش بخشیدن.
خیلی وقتها کشیک شب یعنی یک تجربه بد، صدای زنگ خطر، ایست قلبی، حبس نفس ، رفت و آمدهای ممتد، اندامی پوشیده زیر ملحفه ای سفید و خوشحالی تو از اینکه فردا توی بخش نیستی تا صورت خیس اشک خانواده ای رو ببینی.
بی انصافی نکنم، کشیکهای آرامی هم هست که صبحش فرصت میکنی خودت رو به خونه برسونی و توی آغوشی تنت رو رها کنی که گرماش، خستگی پاهات رو از یادت میبره وشیرینی بوسه هاش، تلخی اونچه رو دیدی بی اثر میکنه.







Thursday, December 02, 2004

٭ ما کمیابیم!
سر پرستار بخشمون، مارتین، مردیه بسیار دوست داشتنی و مهربون. دیروز داشت عکسهای مراسم ازدواجش رو که دو ماه پیش بوده به همه نشون میداد. توی عکس چهار تا بچه قد و نیم قد هم بودن. گفت که بچه هش ساقدوش عروس و داماد بودن. وقتی یک دانمارکی چهار تا بچه داره معمولا معنی اش اینکه یکی دو تا از بچه ها از دوست دختر قبلیش هستن و یا دوست دخترو همسر فعلیش هم از ازدواج قبلش بچه داشته. با این ذهنیت ازش پرسیدم که کدومشون بچه های خودشن؟
-همه شون! گفتم که چهار تا بچه دارم، قد و نیم قد! عجیبه؟؟
- خیلی، هم به این خاطر که خیلی جون به نظر میایی و هم اینکه کمتر دانمارکی رو با چهار تا بچه دیدم!
-آره خوب، از بیست چهار سالگی شروع کردم!!
از لحن گفتنش همه خندیدیم و من هم که کنجکاو شده بودم ببینم خانمش چطور فرصت رسیدگی به کارهاش رو پیدا میکنه شرسیدم که کار خانمش چیه.
-معاون مالی یک شرکت خصوصیه و خیلی هم گرفتار. من و پسر بزرگم کارها رو قسمت کردیم بین همه بچه ها. خانمم که میاد خونه خسته اس و احتیاج به استراحت داره. همیشه من و پسر و دخترم غذا درست میکنیم اونهم خرید کلی خونه رو انجام میده. حسابرسیش هم حرف نداره. سخته، اما خوب خودمون خواستیم.
بعد هم با خنده اضافه کرد: مردهایی امثال من کمند نه؟ اینطور فکر نمیکنی هستی؟؟!
خیلی جدی گفتم: آره کمن. اما کاش مثل دایناسورها منقرض نشین.
توی این گیر و دار یکی از خانمها پرید وسط و گفت: یعنی چی که تو همیشه غذا درست میکنی؟ خوب پس زنت وظایفش رو با تو عوض کرده!! مردها رو چه به آشپزخونه؟! شوهر من بلد نیست شیر گرم کنه اما خوب استاد خیلی کارهای دیگه اس که تو به زنت سپردی. زن باید از کارهای ظریف سر در بیاره!!به نظرم زندگی تو زندگی طبیعی ای نیست و عجیبه این مدت دوام پیدا کرده!!!
راستش خیلی زور زدم تا بتونم این ضرب المثل فارسی رو که ، شاه بخشیده شیخ علی خان نمیبخشه رو براش ترجمه کنم اما دیدم بی فایده است و تا من بیام حالیش کنم که ما چرا این ضرب المثل رو به کار میبریم ساعت کار تموم شده برای همین منصرف شدم و رو به مارتین گفتم: باز هم امیدوارم نسلت منقرض نشده، آخرین دایناسور قرن!
تا شب هم در این فکر بودم که چرا این خانم چرا تقسیم صحیح کار رو با تقسیم وظایف زنانه و مردانه اشتباه گرفته و حالا چه ایرادی داره که مارتین بنا به ضروریات شغلی همسرش، از عهده کارهای آشپزخونه بر بیاد و زنش از عهده امور بیرون؟ ها؟؟







Monday, November 29, 2004

٭ ...
فشار کاری زیاده به خصوص که دو تا از همکارها مریضن و همه مجبوریم جای اونها هم کار کنیم. از همین الان هم معلوم شده که بنده باید شب ژانویه کشیک باشم! اما خوبیش اینه که سال نو تعطیلم. از امروز همه یکی یک دونه کادو خریدن و توی اتاق کشیک آویزان کردن تا از اول دسامبر به همه بدن. اسمهامون رو نوشتیم انداختیم توی یه گلدون بزرگ تا به قید قرعه، هر روز اسم یه نفر دربیاد و کادوش رو بگیره. تازه باید همدیگر رو سورپرایز هم بکنیم و برای هر کدوم از همکارها کادوهای خیلی کوچک و کم قیمت بخریم و گوشه و کنار بخش بگذاریم تا پیدا بکنن! شده مثل یک بازی و به قول یکی از دکترها باید مواظب باشیم توی شکم بیمارها جاسازیشون نکنیم!!
تزیینات خارج بخش رو به عهده من و یکی از همکارهام گذاشتن. کار خیلی بامزه ایه و وقتی آدم حس میکنه که چقدر توی روحیه بیمارها موثره، بیشتر از کارش لذت میبره. اینهم برای خودش عالمی داره. کاش همه تون اینجا بودین تا اینهمه رنگ و جنب و جوش رو باهاتون قسمت میکردم. کاش بودین .







Thursday, November 25, 2004

٭ یک روز جهانی دیگر، با مصرف یا بی مصرف!
امروز روز جهانی حذف خشونت علیه زنانه. مطابق قطعنامه های موجود، این خشونت هر نوع رفتاری رو که منجر به آزار جسمی و یا روحی بشه، شامل میشه. از سال 99 تا همین امروز که برنامه های زیادی در مورد اعمال خشونت بر زنان تهیه شده و احتمالا کنفرانسهای فراوان و اعلامیه ها و قطع نامه های زیادی تنظیم شده، همچنان این خشونتها ادامه داره و زنان و دختران در معرض انواع تجاوزهای آشکار و پنهان قرار میگیرن. دنیای دیگری باید، تا این روزهای جهانی کمی هم از خودشون خاصیت نشون بدن! بگذریم از اینکه این خاصیت، اگر هم محلی از اعراب داشته باشه، در کشور ما و امثال ایران اسلامی، نه تنها خاصیتی نداره بلکه چماقی میشه بر سر اونهایی که بهش اعتقاد دارن.
* نمیدونم اگر کسانی که با هر سلول بدنشون برای احقاق حق زنان جنگیدن از وجود عقایدی امثال عقاید عشرت خانم شایق خبر داشتن، چه بندهایی رو به قطع نامه ها اضافه میکردن تا لااقل زنان خیابانی ایران رو هم در بر بگیره؟؟!!







Monday, November 22, 2004

٭ ...
*توی سالن غذاخوری یکی از مدارس زبان نوشته بود: "ظرفهات رو جمع کن، اینجا مادرت زندگی نمیکنه!"
** متعجبم که چقدرخوب همه وظایف تقسیم شده، سوال هم بی سوال!







Friday, November 19, 2004

٭ ولگردی های روزانه
امروز خونه بودم چون فردا و پس فردا کشیک دارم. هوس یک ولگردی جانانه به سرم زد.
-اگر الان اینجا بودی مامان، سری با هم نیرفتیم بیرون.
مامان فقط از پشت تلفن خندید. گوشی رو که گذاشتم غم دنیا تو دلم فرو ریخت. یهو تنهایی رو با تمام وجودم حس کردم- بحث قدیمی تنهایی، که متاسفانه هیچ وقت کهنه، نخ نما و از مد افتاده نمیشه تا بتونی بندازیش دور.
رفتم مرکز شهر. توی اتوبوس که بودم فقط خانمهای پیر سوار بودن! همه با کلاههای موهر و عینک آفتابی و پالتوهای پوست و بعصی ها هم چرم -تلاشی برای اختفای آنچه در طول سالها از دست داده بودن! با خودم گفتم همه اینها تو ایستگاه Magazin پیاده میشن! و همینطور هم شد. من هم پیاده شدم تا سری به شلوغ بازیها پیش از موعد کریسمس بزنم. روزهای اولی که این تزیینات توی مغازه هاست، همه چیز خیلی دلنشین به نظر میاد. رنگهای قرمز و طلایی و انواع دکورهای زیبا، فضا رو عوض میکنه. کم کم که چشم عادت میکنه آرزو میکنی زودتر این برنامه تمام بشه و دوباره فضا بوی عادیش رو بگیره و نه بوی وانیل و دارچین.
دو سه ساعتی گشت زدم و قهوه ای نوشیدم یک ستاره داوود برای درخت مصنوعی مون گرفتم و با دلتنگی بیشتر اومدم بیرون. چقدر بعضی وقتها این حال و هوا غریبه است و چقدر دلت میخواد میتونستی یه جورهایی قاطی این اتمسفر سنگین بشی. جایی که نه کریسمسش مال تواه و نه اول نوروزش رنگ و بوی بهار داره. میدونم ناله کردن نداره اما نمیدونم چرا به دل هم نمینشینه. خوشبختانه وقت برای خرید کادوهای ژانویه دارم، بی خیال که گاهی دلتنگی مهمونم میشه.







Home